نویسنده: شیون شرق

در فرعی ترین دره شهر(یکی ازشهرهای خراسان) یک شهرستان واقع است که در داشتن هوای سرد، فرهنگ نو ونمود تازه، نام دارد. مردمش شبیه مغول ها اند، هَیکل قوی ونازک، چشمان تَنگ تَنگ، وبینی های بُریده دارند. در مهمان داری ومهمان نوازی مَشهور اند،حتی مهمان نواز ترین های شَهر حساب می شوند. ظاهرن از تَهی دست ترین مردم شهر اند وبقدر بخور ونمیر مَال ومَنال دارند. گُل بُبُو،مرد ی فربه وچاق، بزرگ این شهرستان است. او چار زن دارد وبیست دُو فرزند. تعداد خویشاوندانش به «یک صدوبیست» کَس می رسد،که درگُوشه های شهر ومیهن بسر می برند. گُل جَانه، دختر بزرگ او، در خارج بسر می برد ودو پسر دارد. این یگانه دختر این شهرستان است که بخارج رفته است. شاید از نیکویی قضا پول داشته یا شوهرش مردی غنی ای بوده که بخت اورا پسند ساخته ویاهم فرشته ای از چرخ خدا پایین شده واو را بغل کرده واز شهرستان دود ودرد، بیرون برده است، این گزینه قریب حق است، زیرا که چند فرشته ای بارها برپله های این شهرستان فرود آمده اند ودختران زیبا روی این بزمه را باخود برده اند، به ناکجاها وبه ممالک پر ازمستی وسرمستی. وشاید خود« بالهای خدایی» بخود گرفته وبایک پرش خویشتن را به نشیمن مورد پسند رسانیده است. هرطوری رفته اصلن یک« شهکاری» نموده واقعا شهکار «نیمه هوشی» بوده است. مردم شهرستان گُل بُبُو، باخواندن، نبشتن وسُرودن، ذهن های خود را عَجین ساخته اند. دوست دارن شاعر باشند، نویسنده باشند وخلاق باشند. آرزو دارند که حاکمان شهر وخدایان دَبستانهای شهر، باشند. وبااین وجود، «بی عقل سیاسی» اند، از سیاست چیزی بوی نمی برند وشعور مردم شناسی شان انگار مفقود شده است. ازین رو پیشرو دیگران اند ومانند بسی چرنده گان اهلی، مورد استفاده واستعمال بیگانگان خودی وشهرستان های دیگر شهر، قرار می گیرند. تایاد است باهم وبین هم اختلاف دارند؛ وپیروبیگانگان بوده اند. اصلن خود را به مثابه حاکم خود وبزرگ وسترگ خود نمی پزیرند ولی بیگانگان را سری چشم وباجسارت رهبر صدا می زنند. بااین حال: «اجنبی پرور» و«خود کُش» اند و همیش کارگر دی گران بوده اند. 

مجموعه اهل این شهرستان« هزار دویست زن ومرد»بالغ می رسد. این هم شمارش ی است که خویشتن در دوران سابق نموده اند. چار صد باسواد وخط فهم و بقیه با فهم، سواد وخط نااشنا اند. ازین جمع« شش صد »اش «مادینه ها» اند و«شش صد » دیگرش« نرینه های» زن ستیز،سنت گرا وکم فهم اند. بچه های شهرستان چابک، هوشمند وبی هوش های سیاسی ومنطقه یی اند که درونی سرشار از لاف وپتاف ، خوبی وخوب پسندی دارند. دختران شهرستان کارکُن، خانه رُوف وکَم سواد اند که ازدبستان ومدرسه دور نگهداشته می شوند. درحالی خود مشتاق درس ومشق اند وباباهای شان عدو درس آموختن شان. 

درهمچو شهرستان،این شهرستان، شبی از شب ها گُل بُبُو،رییس منطقه، وقتی از مسجد بخانه می رود پریشان است، ترسیده وسراسیمه است، زیرا که شهرستان اش با شهرهای همجوار که تازه آماده حمله به شهر ایشان را دارند، مرزِ رفت وآمد دارد؛ مرزی که پیاده وباقدم بزود ترین وقت« دشمن» می رسد وانگار دوشهری بهم پیوسته بوده که کنش دولت ظاهرن دوپارچه ساخته آن دو را،طوری که یکی اش جزئ یک شهر شده دیگرش از شهر دیگر.

صبح جمعه،یک شب پیش، به تعداد «دوهزار سرباز» برهنه پا(گروه دشمن) مرز ها ی شهر را پوشانده وآماده حمله به درون شهر اند. ظاهرن انتظاری« دستور عمومی» را می کشند تابزعم خود شهرستان گل ببو واهلش را تار ومار کنند،بعد هرچی دارد/دارند،تاروپودش ومالش را به غنیمت وبه شهر خود برند. گل ببو، اصلن باک ی از هیچ چیز ندارد، نه ازجنگ، نه از «شبیخون» خوردند ونه ازشکست. او سابقه جنگی ونبری دارد وبالشکر های غول که پا تا سر مجهر از زره های روسی وامریکایی، بوده اند، جنگیده است. ولی بااین وصف ترسیده، زیرا قومش سُست عنصر وسُبک نگر می نمایند. زنان پیر وبالای سن چهلِ شهرستان، شبیه او اند. ترسی ازهیچی وازجنگ ندارند؛ انگار خدایان ترسنده گان اند،و پیامبران شهر. 

دختران پایین سن سِی، ازده تا بیست ونو، ترسیده اند، سراسیمه گشته وباخود می گویند: اگر ما وشهر ما شکست بخورد، چی بلایی سرمان می آید؟ آیا کشته می شویم که عیبی ندارد؛ حداقل راحت می خوابیم. یا نه، اسیر می شویم، چی بد این که بروی برده ی کسی شوی وهمیش مزدور ومور او باشی- صد ایمان به آزادی نمی رسد؟! یا اگر زخمی شویم، کی پرستاری مان می کند؟ این درد واین سرتهی سخت جان کاه است؟. چی سخت وبد که «سِی سَاله» شدیم، بچه ای را در آغوش نگرفتیم، لبی میگونی را نیش نزدیم وزبان سرخ ی را گاز ندادیم. هاتا لبان خودمان خشک، باکره مان ناتیغ خورده، پستان مان نادست کشیده مانده وچشم تَرکُن تر این که، تاحال ماه وخورشید از دیدن صورت مان سیر نشده است؛ زیرا که خود را در خانه ها گرفته بودیم، غلاف ها در تن مان گرنگی می کرد وچهرهای مان را مثل طفل کوچولو ازهمه پنهان می کردیم. حال به یک باره گی بمیریم،کشته شویم یاگیریم «شهید »شویم،چی سود؟ حیف زنده گی مان وزحمت مان وحیف این همه سازوبرگ دادند.

درسوی دیگر، بچه های بالغ وجنگ دیده ی شهرستان سربکف بودند وآرزوی جنگیدن وکشتن را داشتند وبچه های نیمه بالغ ونیم سن وسال، تفنگ برشانه گرفته ودرسرک ها شاد وسرمست قدم می زدند، اصلن تجربه جنگ، اسارت وشکست را نداشتند. جنگ ندیده بودند. ازین رو سرخوش بودند که انگار «سکندر مقدونی» اند وسری جهان خبر نیستند ودشمن هم ازشان می هراسد، حتمن پیروزی مال انهاست. 

باین سراسیمه گی وسرخوشی اهل شهر ستان، شب که می شود گل ببو، بخاب می رود. نیمه شب شده ودرب بسته است، بچه هایش در اتاق های کلان با بچه های شهر، جمع شده اند، ولاف مقاومت، جنگ وکشتن را می زنند. دخترهایش باحالت نیمه عاقل ونیمه برهنه در اتاق های خود بخاب رفته اند. زن بزرگش پاچه های خود را بلند کرده وباساق بسته، دعا میخواند وحقیقتن ترسیده است. زن کوچک اش، که پارسال شب زفافش بود، آب گرم گرفته تا وضو کند، بعد نماز بخواند وسپس دعا کند تا لشکر برهنه پاها تارومار شوند. او سخت اسلام گراست، وازنسل ملاهای شهر است که درتباهی های شهر ها ودر زمانه ودهرها نقش اصلی وبنیادی را بازی کرده اند. گل ببو که ظاهرن دماغی شده می رود تا بخوابد، می خوابد. هنوز نیم ساعت از دراز کشیدن اش نمی شود، وناگهان« چپر کت» اش بلرزه در می آید،می لرزد گویایکی دارد بالا ونشیب می اندازد اش. زن بزرگش که تازه نماز وزاری خدای گیتی را تمام کرده می پرد وکنارش ایستاد می شود؛می بیند او در خواب است، می داند خواب می بیند وفقط ایستاد می شود. 

گل ببو درخواب، لحظه ای به پهلوی چپ می چرخد ومی بیند که: دو پری سرخ لب،انار پستان،دهن باریک و بینی بریده می آیند ودر شهرستان او ونزدیک« دهکده بابایی» اش قدم می زنند؛زیر میروند،نشیب می روند وبالا می روند. یک ساعت بعد دو مرد فت وفربه،گنده دهن ونیمه برهنه شتاب می آید، واز دست آن «دو پری»سخت می گیرند وباهم بطرف غاری که در« دهکده گل ببو »واقع است،می روند. غاری مشهوری است،شکم بزرگ دارد ودر شهرتش زبان زد عام است. گل ببو از پشت آنها می رود ولی خود را آنقدر پیچانده وباریک ساخته ، طوری شده که آنها گمان نمی برند که یکی تعقیب شان دارد. آنها عجولانه به «شکم غار»می روند. وقتی که در میان غار قرار می گیرند وبا انگشتان شهادت خود به« پری ها» اشاره می کنند تا به زمین بخوابند. پری ها عجالتن «تنبان» و«پیرهن» خود را می کشند وهردو باهم وپهلوی هم به زمین دراز می کشند. دقیقه بعد آن دومرد که ایستاده اند، خود را« برهنه» می سازند وبالای آن دو می خوابند!ظاهرن همه باسکس دهنی… شروع می کنند. این طور دقیقه هاهدر می رود. نیم ساعت بعد، بناگه واحد از مردها آهی سوزنده می کشد واز بطن پری پایین می غلتد. مرد دوم هنوزم سرمست است، دارد عطش خود را رفع می سازد وهیچ نمی داند قصه به کژا رسیده، درکنارش صدا وآهی شده است!. پری یی که مرد روی شکم اش باخون وکارد افتیده، بلند می شود وشتاب خود را می پیچاند،گوشه می رود و کالاهای خود را می پوشد و«کاردی» که پر از خون است،محکم بدستت می گیرد وبا یک ضرب در پشت مرد دیگر«که روی پری دیگر دراز کشیده»فرو می برد! مرد چیغی می کشد، از روی پری، پهلو می غلتد ولی پری را با دستان خود محکم به خود بسته است. پری بسته سست شده و شیمه ی جدا ساختن خود را ازو ندارد،چشمانش ازغلاف برامده ورخ به پری کارد بدست کرده است. درین فرصت پری کارد بدست پیش می رود ویکی دیگر در سینه مرد می خواباند، پری را می گیرد وازغار بیرون خیز می زنند. انگار خویشتن را ازکار فارغ می دانند وقصد رفتن به« قریه پایین»را در سر دارند. وقتی که میل رفتن به دهکده پایین رامی کنند،کمی پیش می روند و پاهای شان می پیچد، هردو می افتند، وهرچی می کنند تاب رفتن را ندارند؛ پاهای شان ضعیف تر از قدم برداشتن شده است وشیمه ای دویدن ندارند، نالان می نشینند، سرهای خود را وسط زانوهای خویشتن فرو می برند وتا فرصت بعد سیر مقصد کنند. پس از مکثی بناگه «صدای پایی» بسمع شان می رسد،سر بلند می برند که« چار مرد»ی بالای سرشان ایستاده است؛ چشمان شان از پوش می براید وقصد می کنند تا بحرفند ولی آنها عجالتن هردوی شان را می گیرند وبا« تنابی» می بندند. سپس به یکی از افراد «وظیفه مراقبت» ازین دو را می دهند وخود به درون غار می روند. لحظه ای که درون غار می روند، فرد نگهدارنده پری ها، کاردی را از جیب می کشد و«پستان »آن دو را تیغ می زند؛ آن دودرحالی که دهن شان باتکه یی سپید بسته است، دست وپا می زنند وچیزی میسر شان نمی شود. فرد نگهدارنده لحظه ی بعد «گلوی »هر دوی آنهارا می بُرد، سرهای شان را کنار« صخره ی بزرگ »می اندازه وخود به «بطن غار »می رود. سه مردِ دیگر که قبلن بغار رفته بودند، جسدهای« دوفرد مقتول » را میگیرند ودرگوشه غار دفن می کنند؛ بعد از غار می برایند، چار سو می بینند وبه «دهکده پایین» حرکت می کنند. هنوز که چهره های شان از مرز دهکده گل ببو، ناپدیده نشده، یک لشکر چند صد نفری از پشت شان می آید ومستقیم نشیب می رود. این لشکر از« دهکده های بالا» آمده است، جمع شان غفیر است وچند گروه مستقل دارد. 

این لشکر هم یواش راه می پیماید، وقتی که میانه دهکده گل ببو، می رسد، تیرهای نامرئی،از زیروبالا به تن وبدن شان اصابت می کند وهمه هلاک می شوند، تیرهایی که برای گل ببو، قابل رویت نیست. ودردهکده هم کس دیده نمی شوند تا صاحب تیرها دانست. هنگامی که لشکر نابود می شود وآن چار فرد عقب می گردد وباچشم های از غلاف برامده پیش می آیند تا به لشکر برسند، نیمه یی راه می رسند وبناگه تیرهایی به سینه های شان اصابت می کند وجا بجا هلاک وفلاک می شوند. گل ببو که ترسیده وچارسمت می بیند هیچی نمی بیند ونمی داند. وقتی که بالای سنگ بزرگ فراز می رود، از فرط تعجب پاهایش می لرزد وپایین می غلتد؛ او می بیند که آن «دوپری»پشت صخره یی بزرگی کمین کرده وهمه لشکر را کشته اند؟ دوپری یی که پستان وگردن شان بریده شده بود. تعجب می کند ومی ترسد وخود را درجامه اش لول می دهد. آن دوپری پیش می آیند. پری قامت بلند از بازوی گل ببو می گیرد، می گوید: مارا هیچ کس کشته نمی تواند، ما کشته گر ایم، سپس یک هو می کشند وناپدید می شوند!. 

درین دَم، ناگهان تخت گل ببو تکان می خورد واو پایین می افتد؛ درحالی که وجودش سرشار از عرق وآب است ازدیوار می گیرد، حرکت می کند تابیرون برود. زنش هم ترسیده بود وازبالین او گریخته بود. پیش تر می رود بناگه صدای دختر بزرگش بلند می شود: بابا، بابا! برهنه پاها ترسیدند، پس رفتند ودیگر نمی آیند!بابا، بابا! مبارک مان باشه… بابا، بابا! زور دعای دختران باکره رادیدی؟! 

ReplyReply to allForward

جواب دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *