محمدعثمان نجیب نوشت:

 به بهانه‌ سال‌گردِ‌ تولدِ‌ مادر دکتر اناهیتا راتب زاد.

اناهیتا مادر اجازه‌ دست بوسی‌ شان را به من نه داده و دریغ کردند:

هر بار خسته گی و رنج من را به یاد خاطرات ام می انداخت و در حیرت فرو می می برد، اطلاعات زیادی از گذشته ی حزب اسلامی داشتم، حزبی که به شدت خشن و عادی ترین شعار او آتش زدن و‌ کشتن و بستن با اقدامات من در آوردیی که زاده ی تخیل خود بزرگ‌بینی حکمت یار بود که هر کاری را محصول عمل کرد خود دانسته و فخر می فروخت. حوادث ده روز اول ماه ثور ۱۳۵۹ در کابل یادم آمدند، چهار ماه از تحول شش جدی نه گذشته بود که نوعی اعتراضات خود جوش درونی دانش آموزان نو جوان و کم تجربه شکل گرفت و به تاریخ نهم ثور به اوج‌ خود رسید. تنظیم های جهادی به خصوص حزب اسلامی آن همه را نتیجه ی گویا سازمان دهی خود ها دانسته و هر کدام داستان تخیلی ساخته و راویان آن ها خود شان را کرکتر های مرکزی فیلم های تخیلی شان تراشیدند. پگاهی وقت آن روز ما را هدایت دادند تا به‌ وزارت تعلیم و‌ تربیه رفته در خدمت مادر اناهیتا باشیم. حزب ما زمانی چنان صیقل الماس گون داشت و هنوز رهبران ما معامله گر نه شده بودند و‌ آرمان های مرامی و ‌ملی شان را فدای زد و بند های خجل آفرین تا سرحد خیانت به رهبر نه کرده بودند. مبارزات مسالمت آمیز بدون توسل به خشونت یکی از ویژه گی بارز و برجسته یی حزب ما است که شقی ترین کهن نگار هم نه می تواند آن را انکار کند. با پیروی همین اصل صفوف از جمله من بسیار آرزو داشتیم که رهبران خود را از نزدیک دیده و دست بوس شان باشیم. دو رهبر و‌ دو معمار ( شاد روان ها نور محمد تره کی و ببرک کارمل )، با صفای طینت و سینه های فراخ بی کینه تهداب حزب را گذاشتند و نه می دانستند روزی هایی خواهند رسید که مبارزات شان پیروز و خود شان کشته های خنجر های آشکار و رویا روی دست پرورده های خود شوند و دیگر اثری از داعیه ی آن ها باقی نماند. 

من موظف شدم تا در نزدیکی های مادر اناهیتا باشم که در داخل وزارت تشریف داشتند حتمی است که تعداد همکاران و رفقای ادارات دیگر که یک دیگر را نه می شناختیم باید حضور می داشتند و چنان هم بود. با توجه به تازه گی نظام، امکانات در هر ساحه محدود و‌ تقریبن کهنه و قدیمی بود، دستگاه های اخذ و ارسال پیام به نام ( واکی تاکی ) ارتباطات را تأمین می کردند که اداره ی شان از مرکز صورت می گرفت. ابتدا تحت نظر رفیق روح الله و خواجه‌ صاحب رفیق ذکریا و رفیق فخرالدین مشهور به سرسفید‌‌ در ساحه ‌ی سینما پامیر تا پل باغ عمومی و ایستگاه های سرویس های دانش گاه کابل و دارالامان توظیف گردیدیم‌ و به دلیل تأمین امنیت تظاهر کننده گان خود جوش رفت و آمد وسایط و عراده جات قطع شد. چون در آن ساحه که مکاتب عایشه ی درانی، انصاری، تعلیم و‌ تربیه، انستیتوت میخانیکی و حساب داری ‌و یک‌ دارالحفاظ وجود داشتند تدابیر جدی تر امنیتی گرفته شده بود. تا زمانی که ما آن جا بودیم هیچ‌‌ نوعی عملی‌ که سبب ایجاد تنش بین نیرو های امنیتی و دانش آموزان شود روی نه داد. از ساحات ناحیه ی سوم و کارته ی چهار تا چهار راه ده بوری و دانش گاه کابل تعداد زیادی مکاتب دخترانه ‌‌پسرانه و مشترک وجود داشت که ما از روند امنیت آن جا ها آگاهی نه داشتیم. موقعیت کاری من درست ایستگاه سرویس های دانش گاه کابل بود

رفیق خواجه ذکریا طرف من آمده و‌ هدایت دادند تا خودم را به داخل وزارت رسانده و‌ مستقیم به دفتر کاری مادر اناهیتا بروم. تا بپرسم که من را اجازه می دهند یا نه؟ خود شان یک دستگاه مخابره برایم با کد آن داده و گفتند نام مرا به مؤظفین محترم امنیتی وزارت داده اند فاصله ی چندانی نه بود و‌ پیاده رفتم،‌ رفقای امنیت وزارت کارت من را دیده و با جدول شان تطبیق کرده اجازه ی رفتن به مقام وزارت را دادند‌ وقتی رسیدم که رفیق روح الله با رفقای ادارات دیگر و امنیتی های وزیر صاحب رسیده اند. از رفیق روح الله پرسیدم که کار ما این جا چی است؟ توضیح دادند که نماینده گان همه مکاتب و موسسات تعلیمی که در مظاهره هستند نزد وزیر صاحب می آیند، ما ‌و شما مکلف هستیم امنیت وزیر صاحب را در داخل تالار وزارت تأمین کنیم.

 در بگو مگو بودیم که مادر اناهیتا و رهبری محترم وزارت از دفتر کار شان بر آمدند. من هرگز آن روز ‌و آن ساعت را فراموش نه می کنم. برای اولین بار مهربانوی قهرمان شجاع سرسپرده ی راه وطن را دیده بودم که یکی از پایه های باصلابت مکتب سیاسی من بود، حیف که نه گذاشتند دست های شان را به دیده می مالیدم و لب هایم ماندگاری دایمی از محبت دست بوسی شان را می داشت.‌ خودم را چنان گم کرده بودم که یادم نه بود من یکی از وظیفه داران حفاظت از ایشان هستم. هر کسی را در چهار گوشه ی تالار توظیف کردند و طالع من یاری کرد در میز مقابل شان توظیف شدم. تالار از دانش آموزان پر شده و به قول عرف ما و‌ شما جای سوزن انداختن نه بود. مادر اناهیتا ایستاده شده و نه نشستند.

 با وجود اصرار مؤظفین محترم امنیتی و هیئت محترم رهبری وزارت همچنان ایستاده سخن رانی کردند. گویی مادری بودند که همه حاضرین در آن تالار زاده ی دامان خود شان است و پیر و جوانی در کار نیست و ایشان فرزندان خود را هم نصیحت و هم از آنانی که به نوعی بالای مادر شان ناز های کودکانه دارند با ملاطفت دل جویی می کنند. در میان سخنان شان فرمودند: « اناهیتای تانه درک کنین ما و شما معارف نو می سازیم مه هم مثل شما جوان بودم به وطن علاقه داشتم و مبارزه کدم… حالی بانین که مبارزی ساختن وطن و‌ معارف وطنه کنیم کت شما ها یک‌ جای. 

شما درس بخانین ‌و خاسته های تانه به مه برسانین مه هیچ قید و قیود نه دارم هر کدام تان هر وخت راسن مگر به‌ نوبت پیش مه آمده میتانین….) ماندگار ترین سخنان از یک استاد علم و سیاست و ادب و خرد همین ها بود که من تا امروز نه خواندم و‌ نه شنیدم تا کسی که در آن جا حضورداشت چیزی از آن بنویسد، یعنی ما‌ هم در مکتب سیاست و تعلیم شاگردان بازی گوش و بی مهری بوده ایم، چرا؟ سخنان مادر اناهیتا اثر درون تکان روحی ‌و جدی بر حاضران گذاشت و ملاقات با وعده ی نماینده های محترم دانش آموزان برای ختم مظاهرات و از سر گیری دروس شان ‌پایان یافت و چند تن از پسران و‌ دختران مکاتبی که آمده بودند به حیث نماینده های رسمی برگزیده شدند تا دیدگاه های شان را مستقیم به وزیر معارف و ‌مادر معنوی اهل معارف بسپارند.

ماجرا های پس از ختم مظاهرات مضحکه باری هایی بیش نه بود‌ و هر گروه مخالف سیاسی و هر تنظیم جهادی به خصوص حزب اسلامی حکمت یار مانند امروز که هر کاری را با افتخار به نام خود رقم می زد. من باور کامل دارم که همه ی رهبران در همان روز مست خواب های رنگین شان بوده و‌ خبری هم از حوادث نه داشته و‌ پس از آگاهی رسانه یی آن زمان ( بی بی سی و صدای آمریکا ) طبل کسب افتخار را به نام خود ‌کوبیده‌ و از شهادت ناهید صاعد و هم‌ صنف او استفاده ی بلند تبلیغاتی کردند.‌ 

تحقیقات پسا تظاهرات البته در سطح‌ جست و‌‌ جویی که ما داشتیم نتایجی را بر خلاف ادعا های حزب اسلامی حکمت یار به دست داد.‌ دلایل کاملن قانع کننده بود، این که مقامات محترم رهبری امنیتی و‌ سیاسی دولتی تا سطح زنده یاد ها رفیق کارمل ‌و مادر اناهیتا کدام معلومات های مهم دیگر را دست یاب کردند ما هم همان قدر می دانیم‌ که در سطح‌ اعلامیه های شورای انقلابی بازتاب یافت و سوگ‌ مندانه مخالفان و تنظیم های تازه مستقر شده در پاکستان ساز های دیگری نواختند که خود شان فکر‌ می‌کردند حقایق پنهان می مانند.

                            دلایل این ها بودند و تا کنون به آن ها باور دارم:

اول_ در جریان مشاهدات ما از مظاهرات هیچ نشانه یی از یک انتظام سیاسی رهبری کننده دیده نه می شد و پراکنده گی ها خود جوش بودن تظاهرات بیان می کرد و به روشنی معلوم بود.

دوم‌_ هیچ نوع شعار یا تبلیغات متنی و چاپی، صوتی یا نگاره یی از هیچ تنظیمی و یا گروهی وجود نه داشت.

سوم_ در شهادت ناهید و هم راه او شکی نه بود و نیست. اما هیچ نشانه یی به دست نیامد که آن شهادت به اثر فیر مستقیم نیروهای امنیتی افغانستان صورت گرفته باشد.

چهارم_ احتمال سبوتاژ مخفی از جانب گروه ترور حزب اسلامی حکمت یار بسیار بلند بود که در یک اقدام آنی برای خون بار ساختن مظاهرات صورت گرفته باشد.

پنجم_ هیچ منطقی نه می پذیرد تا کسی روای جملاتی از ناهید شهید بوده باشد. چی گونه و چی کسی در کنار یا حداقل نزدیک ناهید و هم راهان او بوده و چنان جملات را شنیده و گویا دادن چادر ناهید یا یکی از هم راهان او را به عنوان طعنه یی برای یکی از نیروهای امنیتی دیده باشد؟ لذا این ادعا از بنیاد غلط است.

ششم_ مقامات عالی رهبری نهاد های دولتی و امنیتی را نه می دانم اما با ختم تحقیقات پژوهشی مسلکی دفتر ما هیچ نشانه یی به دست نیامد که نشان گر عضویت ناهید شهید و هم راهان او در حزب اسلامی یا یک تنظیم‌ دیگری باشد.

هفتم_ تایید و‌ تأکید مکرر خانه واده ی محترم ناهید شهید به نه داشتن عضویت او در یکی از تنظیم های جهادی. البته تنظیم ها آن قدر پای گاه های سازمان‌دهی جلب و جذب نه داشتند. تنها حزب اسلامی حکمت یار از گذشته های دور گروه های هدف گیری های هدف مند تروریستی و تیزاب پاشی داشت که شهر و شهریان عزیز کابل اگر زنده اند آن ها را به یاد دارند و اگر از نسل جدید اند به صورت قطع داستان های خشن روشی حزب اسلامی حکمت یار در آن زمان را خوانده یا شنیده اند.

هشتم_ مهم تر آن بود که حکمت یار در سال ۱۳۵۸ از جنبش جوانان مسلمان جدا شده و‌ حزب اسلامی را تحت حمایت علنی و مستقیم ISI پاکستان اساس گذاشت و قبل بر آن تعداد افراد مربوط به حلقه ی شخصی وی در جنبش جوانان آن‌ زمان آموزه های وحشت و دهشت افکنی را توسط سازمان های جاسوسی انگلیس و پاکستان و به گونه ی مخفی فرا گرفته و‌ تمویل‌ می‌شدند متباقی تنظیم های تازه اساس گذاشته هر چند پس زمینه های مشابه داشتند اما اعتماد بیش تر پاکستانی ها بالای حکمت یار بود.‌

نهم_ باری شایع شد که گویا پوهاند صاحب علم وزیر محترم صحت عامه ی دولت جدید (…به زعامت شادروان رفیق ببرک کارمل…) عضو رابط حزب اسلامی بودند.‌‌ و‌ آقایی که امیدوارم بتوانم نام شان را پیدا کنم در یک صحبت رادیویی بروند مرزی‌خود را قهرمان معرکه تراشیده و وزیر صاحب صحت عامه ی آن زمان را از منتظمان تحت فرمان خود قلم داد کردند.‌‌ حتا اگر شخص رهبر هم تغیر مفکوره‌ داده و خیانت می کردند،‌ نه می شد که در کم تر از پنج‌ ماه خود را در تهلکه‌ بیاندازند‌. و آن داستان پردازی های اوپراتیفی بود که به‌ خورد گویا مبارزان حزب اسلامی داده می شد.

دهم_ همه دلایلی که پسا شهادت ناهید از جانب تنظیم های جهادی ( جوانان مسلمان ) به خصوص تنظیمِ تازه جدا شده ی حکمت یار برای گویا عضویت ناهید در تنظیم شان فقط استفاده ها و کاربرد های ابزاری تبلیغاتی داشتند و تا حال ادامه دارد.

یازدهم_ دلیل شهرت یابی ناهید شهید به خاطر روی داد حادثه نه بل آن طور که گفته می‌شد موقعیت تقریبن بلند اجتماعی خانه واده ی محترم شان بوده است. ورنه به قول مدعیان تنظیمی در آن روز تعداد دیگری از خواهران ما هم شهید شده بودند که عاملین اصلی نفوذی های حکمت یار در داخل صفوف مظاهره کننده گان پنداشته شدند و‌ می شوند. پس چی‌‌گونه‌ شد که نامی از آن ها سر زبان ها نیافتاد؟

دوازدهم_ اهل مسلک می دانند که هر گاه فیر های گلوله های سنگین تر از کلاشنکف فیر شوند، هیچ اثری از زنده جان در محل اصابت نه می گذراند و یا پارچه های گوشتی از آن ها باقی ماند و آسیب رسانی آن ها تا دور دست های زیادی هر انسان و‌ نبات و هر‌ چیز را شدیدن زخمی کرده یا بین می برد ، هیچ کسی چنان روایت عینی از آن نه دارد و در یادداشت فرضیه گونی خواندم، آقایی گفته بود گویا کاسه ی سر ناهید شهید وجود نه داشته است. هیچ منطق عقلانی نه می پذیریرد که اگر حتا خدای نه خواسته چنان هم صورت گرفته باشد منجر به از بین رفتن کاسه ی سر یک انسان شود.‌

سیزدهم_ بازار استفاده های ابزاری توسط همه کس از شهادت یک بانوی جوان وطن ما و‌ این که چی‌گونه به آن جا رسیده بودند و اصل روی داد تظاهرات بسیار گرم و تب آلود بود.‌کسی آن را نتیجه ی سازمان دهی بانویی به نام مینا دانسته و‌ مهربانو مینا را اساس گذار سازمان انقلابی زنان افغانستان معرفی کرده دو باره می گویند مهربانو مینا در کویته ی‌ پاکستان و در دهه ی شصت خورشیدی به دست گروه حکمت یار و خاد آن زمان به شهادت رسیدند ادعا های مضحک و من در آوردی.  

چهاردهم_ نقص ‌و کاستی بسیار لغزشی آن زمان دولت برخورد انفعالی و اطلاع نه رسانی کامل تحقیقات سری حتا پس از مدت زمان پذیرفته شده بود تا مردم آگاهی حاصل کرده و کم کار کرده های دولتی هم مجازات می شدند. 

موارد فراوان دیگر از آن دست همه ی ما را نگران ساخته بود، اما حکمت یار تا حال در آن مورد نزد ما و اسناد و‌ تحقیقات مجرم و‌ محکوم است.

با آن‌ گذر ذهنی تا‌ به خود آمدم شام ناوقت بود تصادف محترم رئیس ارکان قطعه ی ما مقابل من آمدند و‌ با ترس اخلاقی و سربازی گفتم من باید کابل بروم،‌ نه می دانم در آن شب تاریک و‌ پس از پشت سر گذاشتن آن همه جنجال عبور از پنجشیر آفتاب از کدام طرف طلوع کرده بود ایشان با خنده های نمکینی گفتند که رفتن من تا ختم ‌وظیفه معطل شده‌ و آمریت محترم سیاسی فرقه به‌ کمیته مرکزی اطلاع داده اند بی غم باشم، با خود گفتم آقای محفوظ خان باز برنده ی موقتی شدند…

جواب دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *