نوشته‌ی محمدعثمان نجیب

یادت اس زلمی؟

دفترِ کاری مه مقابل دهلیزِ دفتر شان بود. مه عسکر بچه و او دریای گفت و شنود و بحری از سخن.‌ صمیمی بودیم و دوستِ هم‌دگر مان. او‌ مخالفِ رژیم و مه حامی رژیم.‌ او شهره‌ی آفاق‌ ‌و مه گم‌نامی در بیغوله‌‌های ناشناخته‌ها. هم‌دگر را دوست می‌داشتیم تا امروز. دغدغه‌ی مادی پرستی نداشتیم. مثل بقیه دوستانِ ما غرقِ شناوری در بُستانِ سبز و‌ جنگلِ اهلی معنویت بودیم.‌ بساطِ اندیشه های ما ‌گستره‌ی نگین‌‌گونی داشت، چیدمان حضور مان  همه یک رنگ بود،‌ قالب‌های ساختاری وجودِ مان متفاوت اما جوشنِ برانِ با هم بودنِ مان صاعقه‌ی سوزنده‌یی که بر فرقِ حسادت ها و‌ کین‌توزی‌های برخی‌ها آتشِ کُشنده گذار می‌کرد. یکی از برنامه‌های او را نقدِ دوستانه کرده و از برای حراستِ حریمِ دوستانه‌ی مان نامِ مستعارِ نجار را در پای نوشته نوشتم. روزنامه‌ی وزینِ انیس تحتِ مدیریتِ شادروان استاد جلال نورانی در خانه‌واده‌ی مطبوعات و نشرات جای‌گاهی داشت رفیع. نوشته در یکی از شماره ‌های آن نشر شد. بعد از دست به دست شدن ‌ها هر کسی هر کسی را نشانه می‌رفت و  مه هم برای آن‌ که در دام نیافتم هی هی می‌گفتم. چند روزی گذشت و میانه‌ های صبح و چاشت بود که دربِ دفترم را کوبید تا در را باز کرد و سر و کله‌اش نمایان شد. با خودم‌ گفتم یافتیت. راحت و بی خیال آمد و به احترامش پا شدم. در کرسی مقابل میزِ کاری‌ام نشست. تا چای آوردند، لرزان لرزان بودم که نفر گوساله دزد را شناخته باشد.ناق ناق گوساله گوساله می‌گفتم. یک باره گفت:

( بچیم  میفامی ای نجار  کی بود ‌و کی اس؟ ) خودم را در برکه‌ی بی‌خبری انداخته گفتم کدام نجار؟ از آرت و گرافیک کدام نجار کار  غلط کده؟ مگر سیمایم را می‌خواند که به وضوح تجاهلِ عارفانه دارم. او  هم کسی نبود که نداند چه را در کجا بگوید. به آرامی و خنده  گفت:

«…بچیم میگن همو نجارک توستی…» دلم لرزید و گفتم  چه کار کُشته‌یی اس ای دوستِ عزیزِ مه. چیزی از پیشش خطا نمی‌خوره. سخن را تیر و بِیْر کدم. اما او ‌ثابت ساخت که  صدها هم‌چو من را درسِ آدمیت می‌دهد. با شوخی خاصی که همه دوستان با هم دارند گفت: «… نجیب بچیم مه خو کشف کدیم که همو نجارک توستی…اگه توستی…»  چند تا دَوِ دوستانه نثارم کد و با خنده ها از دفتر خارج شدیم.‌ اما من بی‌ فشار و بی‌گفتار اقرار کده بودم و او بزرگ‌واری داشت و هرگز به دل نگرفت. او همین غوثِ زلمی است. آئینه دارِ بزرگی و مناعت و صلابت. دوستت دارم تاریخ: 

باری آقای عبدالحمید مبارز یکی از غرب زده‌ ها با ترسی که از کاردارِسفارتِ هند داشت، دست به دروازه‌ی دفترِ مقام ریاست عمومی گرفته به دلیلِ این که من رییس نظامی استم‌ مانع ورودَم به جلسه شد. 

جنابْ در غیبتِ عقل ندانستند که من را در ردیف مستقبلین پهلوی خود ایستاد کرده بودند. محترمان معاونِ ریاست عمومی و سائق صاحب رییس نشرات تلویزیون در آن زمان شاهدان زنده اند.

جواب دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.