ما در کجای کار قرار داریم؟

عبدالناصر نورزاد

من به عنوان یک جوان افغانستانی، قصد ندارم هیچ یکی را به ایراد بگیرم و نقد کنم. اما شرایط حاضر که نتیجه یک شکست و گسست تاریخی است، هرکی را باید برای چرایی آن، به تفکر وادارد. ما تجربه های تلخی ناشی از روایت های ناکامی و فروریخت در دل تاریخ سیاسی خود داریم. هیچ کسی حاضر نیست، بار مسئولیت بر دوش کشد. تجربه های گوناگونی از اشتباه، محاسبه نادرست، تطبیق برنامه های استعجالی و تقلید کورکورانه از ماحول خودما. به هرتقدیر، آنچه مطمح نظر داست، نقش رهبری ناکام در شکل و سمت گیری این حوادث است. رهبرانی از جنس مقلد، بی تجربه، وابسته و فاقد دیدگاه واضح و تئوریزه شده از آرمان های که از دل واقعیت های جامعه ی درد دیده ی ما بیرون شده باشد. خصوصیت دیگر و ویژگی منحصر به فرد جوامع بحران زده و دچار انقطاع و گسست سیاسی و اجتماعی، میراثی بودن، مو سفید بودن و ابزاری بودن عنصر رهبری است که تاوان های فراوانی را در خصوص، پیامد تاریخی آن، ملت های شان می پردازد. در جغرافیای بنام افغانستان، همه ی این عناصر، در تلخی های تاریخی این کشور، نقش داشته اند. حتی هنوز هم عنصر ارث رهبری برای بازماندگان رهبران قبلی سیاسی، یک عرف جا افتاده و قبول شده تلقی می شود. رهبرانی از جنس و طبقه متمول که از ثروت های باد آورده پدران شان، تاج پوشی می کنند و تلاش دارند، مشروعیت و مقبولیت لازم را به واسطه کاریزمای ارثی و پدری، کسب کنند. اما سئوال های اصلی هنوز پابرجاست. چه کسی مستحق رهبری است؟ و چرا تا هنوز نتوانستیم، روایت سالخورده های تاریخی را از بنیاد متحول کنیم و روایت جدید را با چهره های جدید، روی میدان بیاوریم؟ و بلاخره، چه طیفی از جوانان مستحق رهبری کشور اند؟

من در سراسر این نوشته تلاش می کنم تا حد توان، پاسخ این سئوال ها را دریابم. اما باید مدنظرداشت که این سئوال ها از جنس سئوال تاریخی با ریشه های عمیقی از راز ها هستند. نمی توان تضمین صد فیصدی برای ارائه پاسخ معقول و قابل قبول برای همه ارائه داد. به هر تقدیر، اگر به سئوال و محتوای اصلی این نبشته بر گردیم، در می یابیم که نخستین عنصر برای یافتن پاسخ معقول به این سئوال ها، طیف بندی جوانان کشور اند. باید بدانیم که چند طیف از جوان را در جامعه خود داریم. حالا مهم نیست، در درون جغرافیا استند یا بیرون؛ ولی با مدنظرداشت طرز فکر گفتمان اصلی سیاست در جغرافیای بنام افغانستان، جوانان استند. شما دیگر شاهد روایت غالب، موسفید گرایی، کهن سال بودن و تجربه های سیاسی، یک قشر ناکام سیاسی نیستید که هنوز هم بار فکری و ایدیولوژیک جنگ سرد و مقاطع منقضی تاریخی را بر دوش بکشند. اگر یک نگاه کلی بر طیف های موجود جوانان بندازیم، در می یابیم که میتوان یک طیف بندی کلی از جوانان را در چهار بخش انجام داد:

اول- طیفی از جوانان مذهبی: جوانانی پیرو تفکرات مختلف اسلام سیاسی که به طالب، التحریر، داعش، تصوف و طریقت و سایر برداشت های سیاسی، می شوند و دیدگاه خاصی نسبت به سیاست، حکومت، قرائت از ارزش های دینی و نوع نظام سیاسی درافغانستان دارند. این طیف با جزم اندیشی خاصی، ندای خلافت سر می دهند، اما برای تئوریزه کردن مبنای تطبیق و استحکام پایه های فکری نظریه خلافت مسلمانان، توانایی استدلال و استنتاج از منابع دینی را ندارند. در بعضی از آن ها، ضدیت با بازار آزاد به چشم می خورد،  اما معلوم نیست این ضدیت تا چه تیوریزه و قابل قبول است؟ مثلا حزب التحریر توانسته از میان جوانان، سرباز گیری های داشته باشد. به اساس نظریه های جذب اعضای این حزب، فرد جذب شده باید برای یک مدتی شامل روند تربیت فکری به تحریری ها باشد و مراحل آموزش گام به گام ارزش های حزبی را به شکل تحریری ها بیاموزد. تحریری ها این مرحله را بنام تسقیف یاد می کنند. در این مرحله فرد نباید با دیگر افراد جامعه وارد جر و بحث در مورد احزاب و مرام حزب شود. اما با تکمیل شدن مرحله تسقیف، فرد خود به مبلغ حزب مبدل می شود و برای جلب و جذب دیگران، تلاش میکند. اما تحریری ها مخصوصا قشر جوان، با محدودیت های فکری و دگم اندیشی محضی روبه رو استند. مثلا ایده تحکیم خلافت اسلامی را به اساس آیه قرآن کریم” وَ إِذْ قالَ رَبُکَ لِلْمَلئِکَة إِنّى جاعِلٌ فِى الاَْرْضِ خَلِیفَة. البقرة.. : 30″.  می دانند. در حالیکه مفهوم اصلی این آیه قران کریم، تفسیر خیلی ها وسیعی دارد و معناهای زیادی را به دوش می کشد. اگر برای تطبیق حاکمیت خلافت، بپرسی اعضای این حزب را دچار سردرگمی خاصی می یابی. بنا معلوم میشود که این طیفی از جوانان، در ابهام و سردرگمی خاصی به سر می برند و توانایی تئوریزه کردن مسائل امروز را به اساس آیه های قرآن کریم ندارند. در ضمن، شرایط امروز دنیا، توانایی تکنالوژیکی مردمان غیر مسلمان، توان اقتصادی، وجود سازمان های قدرتمند طرفدار دنیای غیر اسلامی، پارچه پارچه بودن مسلمان و عدم اتفاق در مورد نظریه خلافت و نوع نظام سیاسی در مورد جغرافیای که مسلمانان در آن زیست دارند، از جمله چالش های اند که هیچ جریان سیاسی اسلامی، نتوانسته آن را تبیین و توضیح درست کند. به همین سان، جوانان پیرو طالب، فقط ایدیولوژی قومی پشتونی را ملاک عمل قرار داده و خلاف هرنوع نظری استند که بتواند نظریه قومی سیاسی را طرد کند؛

دوم- طیف جوانان غرب گرا ها و تحصیل یافته گان چیز فهم به دور از واقعیت های موجود عینی: این قشر در بیست سال گذشته، فرصت های زیادی برای عمل در میدان سیاست افغانستان داشتند. بسیاری ها تحت عنوان شعار جوان سازی، تاحد وزارت، سفارت و معنیت پیش رفتند. صاحب ثروت شدند و ارتباطات وسیعی با قدرت های بزرگ تامین کرده بودند. این طیفی از جوانان بسیار تیوری زده، خشک و دگم حرکت می کردند. افغانستان را همواره غرب فکر می کردند. نظریه های شان بسیار وارداتی و خالی از واقع بینی های بود و است که بتواند به درد افغانستان بخورد و نسخه های نجات بخش برای مشکل افغانستان پیش کند. این قشر با دو دید وارد میدان سیاست شده بودند که تا هنوز هم کماکان در پیروی از این خط، ادامه می دهند. اول- طیف تجمل گرا ها و بسیار سیکولار افراطی که تنها نسخه نجات کشور را در بی دینی می بینند. این طبقه با یک توهم خاص، بدون مدنظرداشت واقعیت های عینی جامعه سنتی و مذهبی افغانستان، تقصیر تمام ناکامی های بیست سال ویا شاید صد سال اخیر را در مذهب و پیرویی از دین می دانند. آنها حتی اجتماع افغانستان را با غرب مقایسه می کنند وعنصر مشروعیت بخش مذهب و اعتقادات مذهبی را نادیده می گیرند. دوم- طیف معتدل که تلاش می کنند پلی میان طیف اول و سایرین ایجاد کنند و یا هم علاقه ای به بحث سیکولاریزم و دین گرایی ندارند و تمام دغدغه ی شان را سیاست قومی شکل می دهد. مسائل افغانیت و اسلامیت هم در نضج گیری افکار این طبقه، نقش به سزای داشته است؛

سوم-طیف جوانان پیرو اندیشه های چپ کلاسیک که هنوز هم اسیر افکار جنگ سرد اند: برای این طبقه، حتی تفکیک امپریالیزم، مشکل است. یعنی تا هنوز مفهوم امپریالیزم را نتواسته در افکار خود استحاله کنند و بدانند که هر قدرت غاصبی، یک امپریالیست است. به نظر این طیف، امریکا مقصر تمام بدبختی ها در جهان است. در حالیکه در این گفته شکی وجود ندارد، اما نمی توان با چنین تحلیل های سطحی برای نجات افغانستان، راه حلی پیدا کرد. این طبقه هنوز هم به دیدگاه های چپ کلاسیک، شعار های ح د خ ا، شخصیت ببرک کارمل، اندیشه های سوویتستی و کشور شوراها، درفش سرخ، اندیشه های چپ روایانه افراطی، ضدیت با دین و اخوانیزم، دشمن خواندن پاکستان، ایران، عربستان، چین و ترکیه و کشور های اروپایی، قهرمان خواندن پوتین، جانب داری از روسیه در جنگ اکراین، تمجید از حزب کمونیست روسیه و سایر احزاب کمونیستی، چسپیدن و استناد به نشریه های پرچم و غیره مسائل متروک، تلاش می کنند، جای پای برای خود در میدان سیاست افغانستان باز کنند. این طیف نیز متاسفانه به جز از چسپیدن از شعار های بی مفهوم، خالی از عینیت وپر از دگماتیزم محض، نسخه عینی برای نجات افغانستان ندارند. این طیفی از جوانان به جز حضور فیسبوکی، حضور عینی در میدان ندارند و تلاش بیشتر شان برای حضور در میدان فضای مجازی است. راه حل برای افغانستان تحت کنترول طالبان، جهادی ها و تکنوکرات های از غرب آمده برای این طیف، فقط در زنده شدن اتحاد شوروی میسر است و بس؛

چهارم- طیف از جوانان عمل گرا و پراگماتیست  که تلفیقی از گروه های بالا است و نسخه های برای نجات افغانستان دارند:  این طیف که تعداد شان زیاد هم نیست، تلاش می کنند تا با تلفیق نظریات معقول، نسخه های شفابخش، خلق روایت جدید، بریدن از گذشته، احترام به عنصر دین، عمل گرایی مثبت و پراگماتییسم موثر، طرح هماهنگ کننده ای را همسایگان، منطقه و قدرت های بزرگ ایجاد کنند. آنها با جدیت تلاش می کنند تا نسخه های عینی از نجات افغانستان را در سه سطح ملی، فراملی و جهانی جهت هماهنگی با اجندا های قدرت های درگیر در بحران افغانستان، ایجاد کنند. طرح ایجاد پارلمان جوان که نگارنده نیز جز از موسسان آن استم، این است تا در سه بخش جنگی و نظامی، سیاسی و حکومت و هماهنگی با اجندا های منطقه ای و جهانی، تعمیم ایده های قابل قبول برای جامعه سنتی و مذهبی افغانستان، راه اندازی عملیات روانی و کار فکری، پلی میان گذشته و آینده شوند و زمان حال را نجات دهیم. تلاش می شود تا بتوان آرمان های خود را تئوریزه کنند و آن را با واقعیت ها بافت دهند. تلاش می شود تا کار فکری و ایجاد ساخت طرح منطقی سیاسی برای آینده افغانستان، به صورت افقی و بدون مدنظرداشت پیشنه های سیاسی، پیشنهاد کنند.  اندیشه  این طیف، هیچ گاه با افکار وارداتی، مطابقت نخواهد داشت. اما کوشش می شود تا افکار مثبت و اثربخش را با صیقل دادن و بومی ساختن جوانب آن، برای افغانستان، پیشنهاد شود. این طیف آسیب شناسی دقیقی را از دلایل ناکامی طیف های که در بالا ذکر شد، داشته است. طیف چپ گرا ها، با واقعیت ها بیگانه ها اند و نتوانسته تسلسل واقعات تاریخی را دریابند و خود را مطابق آن، عیار سازند. به همین سان، طیف غرب گراها و تحصیل یافته گان تیوری زده و قشر مذهبی، با عین آفت فکری مواجه استند. پس تنها راه حل، تعادل در رفتار و افکار، ایجاد پل منطقی با گذشته و حال، رد تیوری زدگی محض، بریدن از افکار ایدیولوژیک محض چپ ور است و ایجاد نسخه ها و طرح های است که بتواند برای آینده افغانستان، مفید و موثر واقع شود.

جواب دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *