عبدالناصر نورزاد

در تازه ترین مورد، ضیا سراج رییس پشیین امنیت ملی افغانستان، با بی بی فارسی مصاحبه اختصاصی را انجام داده است. وی ضمن، تلاش برای برائت دادن شکست شرم آور نظام جمهوریت در 15اگست سال گذشته، تلاش می کند، ذهن مخاطب و بیننده ها را با سردرگمی، منحرف ساخته و خود رفع قصور کند. اما مصاحبه ای وی، دارای نکاتی است که می توان به آن اشاره کرد. مانند:

 اول: اقای سراج با وجود تلاش در جهت کتمان حقایق، در جریان مصاحبه، کوشش می کند از پاسخ به سئوالات عمده در خصوص چگونگی شکست اطلاعاتی اداره ی تحت رهبری خودش، طفره رود. وی تا هنوز نمی داند که سرویس های اطلاعاتی، مغز و گوش یک نظام سیاسی اند و نظام های سیاسی و رهبران انها گذشته از نوع آن نظام، به  اساس تخمین ها و بر آورد های این سرویس های اطلاعاتی عمل می کنند. آقای سراج می پذیرد که حتی از خروج غنی و تیم همراهش در دفتر کارش مطلع شده است. زمانیکه رییس استخبارات یک کشور، از نه تنها از تصمیم یک رهبر بل یک مجموعه کلان قدرت سیاسی، بی اطلاع است و نمی داند که این جمع کلان سیاسی، با فریفتن اطلاعاتی و اغفال استخبارات یک کشور، همه را فریب داده و حتی قبل از فرار جلسه های نمادین برگزار می کنند تا از نیت آنها، احدی مطلع نشود، مردمی که بیست سال تمام قربانی مخوف ترین شبکه های ترور و دهشت افگنی بودند چه توقعی می توانستند داشته باشند تا امنیت جانی و روانی شان حفظ شود.

دوم: بر هیچ کس پوشیده نیست که صعود ناگهانی اشخاصی همچون وی در پله های بلند نهاد های تخصصی ای چون امنیت ملی، نه برایند استعداد و توانایی کاری تخصص حرفه ای، بل نتیجه یک پروژه درازمدت است. اشخاصی مانند ضیا سراج، نمونه های بیشتری در دولت افغانستان در بیست سال گذشته داشتند، که مسئولیت های سپرده شده برای شان، سنگین تر از وزن تخصصی و مسلکی در حد توان شان بود. ضیا سراج خوب بود تا مدیر یک قسم می شد و یک شدید مسلکی تعقیب و اطلاع رسانی را در امنیت ملی می داشت، تا اینکه مسولیت سنگین ریاست امنیت ملی را. من در روز اول که وی منحیث سرپرست امنیت ملی از جانب غنی معرفی شد، وی را شخص بی جرات، فاقد دانش مسلکی و پراشوتی ای بیش نمی دانستم.  حتی وی توانایی و جرات سخن گفتن در یک جمع را نداشت. با بار بار قرت کردن آب دهن، نشان های از بی میلی بر مسولیتی را نشان می داد که تنها شوق و علاقه برای کسب کرسی آن داشت، ولی توانایی به انجام رساندن آن مسولیت بالای وی سنگینی می کرد. در بیست سال گذشته متاسفانه، اشخاص زیادی مانند وی، بر گردن نهاد های مهمی چون امنیت ملی افغانستان، تحمیل شده بودند که اکثرا سابقه کار در انجوها و موسسات خارجی را داشتند. وی مانند هزاران تن دیگر، با حق تلفی، با امکانات وسیع دولتی، سمبول های بیش نبودند. این ها بیشتر محصول روند خطرناک جوان سازی ادارات افغانستان بودند که اداره افغانستان را ضربه ای زده است که توانایی جبران آن در یک قرن میسر نیست. وی تنها با خطاب کردن خود ” دگرجنرال” می خواست نشان دهد که جنرال است و رییس امنیت ملی.

سوم: آقای ضیا سراج تلاش می کند تا نشان دهد که پاکستان همه کاره ای بحران در افغانستان بود و این از هم پاشیدگی قصور تک فردی پاکستان بوده است. در این شکی نیست که پاکستان یک بخش کلانی از یک بازی خونین در بیست سال پسین بوده است، اما از ابتدای حضور امریکا در افغانستان، سرنوشت مختوم این حضور نگاشته شده بود. این ما ها بودیم که با اعتماد دور از واقع بینی، دست بسته خود را در دامن امریکا انداختیم. حتی وی تلاش می کند تا نشان دهد که در سقوط نظام در افغانستان، بعضی عملکرد های امریکایی ها مانند امضای توافق نامه دوحه، قطع حمایت های مالی و لوژیستکی و تخنیکی به قوای مسلح افغانستان، زمینه را وخیم ساخت. متعاقب آن، اعلان یک باره گی خروج نیروهای امریکایی از افغانستان، سیگنال قوی برای طالبان برای کسب قدرت بود.  به همین منظور نیروی پراگنده ای طالب از سال های 2007، منحیث یک قدرت نظامی به چالش عمده بر علیه نظام مبدل شده می رفت.  در این شکی نیست که این ها عوامل بزرگی در این شکست بودند اما چرا بار مسولیت کلانی همچون خود را نمی پذیرد تا تکلیف مسئله شود؟

چهارم: وی تلاش میکند تا نشان دهد که طالب که پیروز میدان بود و هیچ گونه مقاومتی با وجود امکانات مالی و منابع انسانی در برابر آن، سودی نداشت. وی صرف نظر از اینکه یک فرد نظامی نیست، نتوانسته تا منطق نظامی هم داشته باشد و به سنجش و آرایش قوا و امکانات خودی بیاندیشد. تنها در کابل، بر علاوه قوت های خاص از هرسه ارگان امنیتی، قوای هوایی و حمایت مردمی در برابر طالب وجود داشت. چرا از این ظرفیت در برابر طالبان استفاده نشد.  باز اگر قرار بود تا به اساس تصمیم جدید دولت وقت افغانستان که به گفته وی، تلاش می شد تا دو الی سه هفته کابل منحیث مرکز افغانستان حفظ و یک نظام سیاسی که به زعم وی هیچ تفاوتی میان رژیم طالبان و آن اداره وجود نداشت، روی کار می آمد و بن بست موجود شکستانده می شد، تدابیر وقایوی و امنیتی قبلی اتخاذ نشده بود. اداره تحت امر وی مصروف چه کاری بود که نمی توانست از انکشاف اوضاع تخمینی داشته باشد و به اساس آن مدیریت وضعیت را در کنترول خود گیرد؟

پنجم: وی در سراسر مصاحبه از ناتوانی خود در مدیریت فضای مصاحبه، پر بر می دارد و نمی تواند از طفره رفتن از مسائلی که نیاز به بازگویی آن نسبت وضعیت موجود، نیست، خود را کنار بکشد. با درک این ناتوانی که نشان از ضعف یک کادر استخباراتی است و نشان میدهد که دوری از محیط سیاسی و مطبوعاتی تا چه اندازه می تواند بر رشد و انکشاف آن صدمه وارد کند، گرداننده برنامه، با تکنیک های زیگزاکی و مارپیچ گونه، تلاش می کند تا از یک موضوع موضوعات گوناگونی را بیرون بکشد. مثلا اگر سئوالی شود که شب چه خوردید؟ پاسخ دهنده نه تنها که بگوید چه خورده است، انواع و اقسام غذا ها را نیز یاد آوری کند و مهمانان دور سفره را نیز نام ببرد. این موضوع به کرات در جریان مصاحبه مشاهده می شود.

ششم: ضیا سراج تا هنوز نتوانسته تا یک مغز اوپراتیفی شود و زبان ومغزش را همزمان مدیریت کند. وی در جریان مصاحبه با سردرگمی و بی میلی، منتظر ختم شدن مصاحبه است. این موضوع را، گرداننده متوجه شده و تلاش میکند تا با فرصت اندک، سئوالات بیشتری را از وی بپرسد و در موضوعات حساس، بیشتر و عمیق تر داخل شود. یک مغز اوپراتیفی همواره مدیریت زمان و مکان را در کنترول خود دارد و تلاش میکند تا فضای آیده ال را برای رسیدن به اهداف خود بوجود اورد نه اینکه تابع شرایط باشد و مطابق محدودیت های زمان اقدام کند  و سخن گوید.

در مجموع خلاهای زیادی در حرکت روانی، زبان بدن و حاکمیت وی منحیث یک کادر استخباراتی دیده می شود. این ناتوانی، بار گناهان و تقصیر را از شانه هایش دور ساخته و نشان مید هد که وی مانند هرشهروند دیگر افغانستان یک موجود بی چاره، ناتوان و یک گوش به فرمانی بیشت نیست. دیده می شود که انسانی با تفکر امریکایی و تربیت امریکا، چگونه ناتوان از مقابله با تهدید های آنی است و تنها یک روپوش مفش و مطابق به معیار های غربی که همانا دانستن زبان انگلیسی است، نمی تواند از وی یک کادر بسازد و آماده روز های دشوارش کند.

جواب دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.